فریبکاری معصومانه/ چرا «تئوری انتخاب» ما را به عدالت آموزشی نمیرساند؟
تحریریه روزنگار- جامع:
«تئوری انتخاب آزاد یک توهم است.» این بخشی از انتقادات گستردهای است که به نظریه تئوری انتخاب ویلیام گلاسر، روانپزشک آمریکایی، وارد میشود. نظریه انتخاب گلاسر نقصی ندارد؛ اما این سؤال که چرا آزادی و انتخاب به عدالت تبدیل نمیشوند، اصلیترین پرسش در برابر نظریه اوست.
تمرکز نظریه انتخاب بر انتخاب درونی بهجای توجه به ساختارهای بیرونی است. این نظریه، مسئولیت فردی برای برآوردهکردن نیازها را بر تعهد اجتماعی برای تضمین حقوق و فرصتهای اساسی برای همه اولویت میدهد؛ بنابراین در تبدیل انتخاب شخصی به مفهوم وسیعتری از عدالت اجتماعی شکست میخورد. نقطه قوت نظریه انتخاب در این باور نهفته است که افراد میتوانند با انتخاب مسیرهای خود، نیازها را برآورده کنند. با این حال، برای اینکه یک انتخاب عادلانه باشد، باید بسترهای اجتماعی لازم برای یک انتخاب مهیا شود تا اطمینان حاصل شود همه افراد ابزار لازم برای اعمال معنادار این انتخابها را دارند؛ عنصری حیاتی که اغلب در یک رویکرد صرفاً فردگرایانه از دست میرود.
تئوری انتخاب گلاسر در سال ۱۹۹۸ بازآفرینی تئوری انتخاب آزاد در اندیشه لیبرالیسم و پس از آن نئولیبرالیسم است که کارکرد اجتماعی آن در مدرسه به ایده اجرایی و اعمال سیاست choice school و مدارس کوپنی و چارتری رسید. در این یادداشت تحلیلی، تئوری انتخاب گلاسر بهعنوان آخرین نسخه انتخاب آزادانه افراد و تأکید بر فردیت نامقید و بدون چارچوب افراد در مسئله «آموزش» مورد بررسی قرار میگیرد.
محدودیتهای ساختاری و توهم انتخاب
نظریه انتخاب بر آزادی فردی، مسئولیت شخصی و ارضای نیازهای اساسی انسان از طریق انتخابهای خودخواسته تأکید دارد. این نظریه به ساختارهای گسترده اجتماعی و اقتصادی که نابرابریهای آموزشی ایجاد میکنند، نمیپردازد. ایده آزادی و انتخاب زمانی مشکلساز میشود که این انتخابها به دلیل فقر، تبعیضهای ساختاری و کمبود منابع محدود شوند؛ بنابراین در چنین شرایطی، فرد واقعاً آزاد نیست که انتخابهایی را انجام دهد که به نفع او باشد. در این تئوری افراد خود مقصر شکست و پیروزی خود هستند و عدم موفقیت افراد به تنبلی و عدم تلاش آنها برمیگردد و توجهی به محدودیتها و امکانهای محدود افراد در راستای انتخاب ندارد.
یکی از قلههای این تئوری انتخاب آزاد، نمود اجرایی آن با مدارس چارتری و کوپنی و در اصلاحاتی گستردهتر «پتهسازی آموزش» است. در این سیستم مبتنی بر انتخاب آزاد، ادعا میشود با اعطای حق انتخاب مدرسه به والدین، آنها حق انتخاب بیشتری در انواع فرصتهای آموزشی موجود در سیستم مدارس دولتی خواهند داشت، فرصتهای حرفهای جدیدی برای معلمان ایجاد میکند و استفاده از روشهای تدریس مختلف و نوآورانه را تشویق میکند.
چگونه ایده گلاسر آزادی را مقابل عدالت قرار میدهد؟
گلاسر یک روانپزشک است و مبانی فلسفی نظریه او نیز مبتنی بر زیست روانشناختی انسان است. بنابراین از همان ابتدا ادعای خود را توجه به نیازهای اساسی انسان در ذیل ارضای احساسات درونی عنوان میکند و آزادی را یکی از لذتبخشترین حسهای انسانی معرفی میکند. این روانپزشک برجسته در نظریه خود منکر یک واقعیت بزرگ موجود میشود؛ گلاسر باید اذعان میداشت که همه افراد و دانشآموزان از یک نقطه شروع نمیکنند و افراد در دهکهای مختلف درآمدی و در پایگاههای مختلف اجتماعی حضور دارند و تئوری او در آزادی در انتخاب مدرسه، برای همگان در استفاده از این حق برابر نیستند. نظام آموزشی عادلانه باید در جهت رفع موانع، فراهمکردن فرصتهای برابر و پرورش یک محیط واقعاً عادلانه تلاش کند و فراتر از تمرکز فردگرایانهی نظریه انتخاب، سیاستگذاری و تصمیمگیری کند.
نظریه انتخاب گلاسر مستقیماً به عدالت آموزشی در انتخاب مدرسه کمک نمیکند، زیرا تمرکز آن بر مسئولیت فردی و خودانگیزشی است، نه بر مسائل سیستمی مانند تخصیص منابع، دسترسی نابرابر به منابع آموزشی، توزیع نابرابر امکانات آموزشی و همچنین جداسازی سیستمی که بر توانایی خانواده در انتخاب «بهترین» مدرسه در ایده پتهسازی آموزش تأثیر میگذارد. منتقدان استدلال میکنند که خانوادههای مناطق محروم و خانوادههای دهکهای درآمدی پایین با منابع محدود، کمترین احتمال را برای بهرهمندی از مدلهای انتخاب آزادنه دارند، زیرا عواملی مانند نزدیکی (عامل اقتصادی) و وضعیت اقتصادی-اجتماعی اغلب بیش از کیفیت تحصیلی بر تصمیمات این گروه از خانوادهها تأثیر میگذارد و در نهایت منجر به تضعیف زنجیره آموزشی این گروه از دانشآموزان میشود و در مقابل، تقویت کیفیت تحصیلی دانشآموزان برخوردار را سبب میشود.
بنابراین تصمیمات در مورد انتخاب مدرسه توسط والدین اغلب تحت تأثیر عواملی غیرمرتبط با کیفیت تحصیلی مانند نزدیکی به خانه، عدم دریافت شهریه و … است. این ملاحظات بهویژه برای خانوادههای محروم و دهکهای پایین درآمدی و دهک متوسط، اولویت دارند و تأثیر انتخاب بر عدالت را محدود میکنند.
تئوری انتخاب در مدرسه به نفع چه کسانی است؟
مدلهای انتخاب آزاد در مدرسه به نفع کسانی است که از قبل منابع و دانش لازم برای انتخاب مدرسه را دارند. فرضیه خودتوانمندسازی در نظریه انتخاب، بدون پرداختن به موانع ساختاری، میتواند ناخواسته شکاف بین کسانی که میتوانند و نمیتوانند بهطور مؤثر از حق انتخاب استفاده کنند را افزایش دهد. به باور گلبرایت، تئوری آزادی انتخاب در غرب یک فریبکاری معصومانه است و استفاده از انتخاب مدرسه در سیستم آموزشی نابرابر، هرگز به یک تصمیم عادلانه توسط مردم عادی منجر نمیشود.
انتخاب مدرسه «کارساز» نیست
شاید برجستهترین نکته این باشد که «انتخاب مدرسه» در واقع برای بهبود نتایج عملکرد برای اکثر یا همه دانشآموزان درگیر نمیتواند مؤثر باشد. بیش از سه دهه از زمانی که تئوری انتخاب گلاسر سبب تولد مدارس چارتر و کوپنی شد، بهویژه در آمریکا، میگذرد. اما بر اساس گزارش تحقیقی تایمز، شواهد متناقضی وجود دارد که توسط آزمونهای استاندارد اندازهگیری شدهاند؛ بهطور کلی، کوپنها هیچ تأثیری نداشتهاند و مدارس چارتر تأثیر کمی یا هیچ تأثیری نداشتهاند (و گاهی اوقات اثرات بسیار منفی — از جمله افزایش جداسازی نژادی و اجتماعی-اقتصادی).
استدلالهای اقتصادیِ نظریه انتخاب در بازار «آموزش» شکست خوردهاند
«بازارها امکان انتخاب خوب را فراهم میکنند.» این یک استدلال اقتصادی است؛ اما هنگامی که روبنای فرهنگی چون اطلاعات کافی، دسترسی برابر به امکانات و … نباشد، چگونه میتوان به انتخاب خوب رسید؟ نظریه اقتصادی پایه مستلزم آن است که برای کارکرد این مدلهای بازار، شرکتکنندگان باید اطلاعات کامل داشته باشند و بتوانند کیفیت را بهطور دقیق ارزیابی کنند تا بتوانند انتخابی آگاهانه داشته باشند. این فرضیات در بازارهای آموزشوپرورش صادق نیست؛ مشخص نیست که والدین به اطلاعات کامل برای انتخاب بهترین گزینه دسترسی داشته باشند، و همچنین کیفیت به آسانی و دقتی که هنگام خرید یک محصول مصرفی یا سایر خدمات وجود دارد، ارزیابی نمیشود و آموزش امری دیربازده است.
همچنین، استدلال اینکه بازارها انتخاب خوب را تسهیل میکنند، این واقعیت را نادیده میگیرد که در بسیاری از بازارها، مصرفکنندگان بهجای کیفیت، با بازاریابی و جذابیتهای احساسی مواجهاند؛ امری که در بازار آموزشوپرورش نیز اتفاق میافتد. آیا واقعاً میخواهیم بودجه مدارس بهطور فزایندهای بهجای کلاس درس، به بازاریابی اختصاص یابد و آموزش تبدیل به یک مارکتینگ و میدان رقابت شود؟
بر این اساس، انتخاب لزوماً به مدرسهای بهتر برای بسیاری از کودکان منجر نمیشود، زیرا وقتی دادهها محدود و کیفیت پیچیده است، انتخابهای خوب دشوار میشود. وادار کردن مدارس به رقابت در بازار، ضمن حذف مدارس کمبرخوردار، سبب تحریف اولویتهای مدرسه و تبدیل مدارس به نمایشگاههای بازاریابی و اقتصادی میشود. انتخاب مدرسه به احتمال زیاد به نفع والدین و خانوادههایی است که زمان و منابع لازم برای جمعآوری اطلاعات قابل توجه و همچنین دانش لازم برای ثبتنام فرزندشان در مدرسه انتخابی خود را دارند. دانشآموزانی که آسیبپذیر و کمبرخوردار هستند، کمترین بهره را از مدل انتخاب میبرند.
بازندگان نهایی
نتیجه نهایی این است که «انتخاب مدرسه» بیش از همه به ضرر دانشآموزان کمبرخوردار تمام میشود. این گروه کمترین امکان دسترسی به مدارس باکیفیت را دارند و بیشترین محدودیتها انتخاب آنان را تعیین میکند. در نتیجه، سیاستی که قرار بود آزادی ایجاد کند، به ابزاری برای بازتولید نابرابری آموزشی تبدیل میشود.
