زنــدهباد مــدرسه | چرا باید مدارس غیررسمی را نقد کرد؟
بهافقمدرسه – جامع | حسام حسینزاده، معلم و پژوهشگر اجتماعی:
چند روز پیش یادداشتی از عباس ناصری دیدم با عنوان «زنده باد آلترناتیوها: درباره نقد مراکز آموزشی آلترناتیو» که ذهنم را مشغول کرد. هرچند این اولین یادداشتی نبود که در این چند ماه در نقد یا تأیید مدارس آلترناتیو میدیدم. هر کدام از این یادداشتها برای من که سالهاست نگاهی انتقادی به این شکل از آموزشها دارم، محرکی بود تا چیزی بنویسم اما در نهایت، یادداشت عباس باعث شد تصمیم بگیرم یادداشت کوتاهی در اینباره بنویسم. پیش از این، چند باری هم در دورههای تخصصی انجمن جامعهشناسی ایران با تمرکز بر مقاله مشهور و مهم بازل برنشتاین با عنوان «طبقه و پداگوژیها: آشکار و پنهان» این شکل از پداگوژیهای پنهان را نقد کرده بودم.
نظارت مهم است!
بدنه اصلی خط استدلالی عباس ناصری در یادداشت اخیرش، به گمان من بسیار خطرناک و غیراصولی است. اینکه بگوییم «زنده باد تنوع و تجربه کردن و بگذارید آلترناتیوها پا بگیرند و تثبیت شوند و بعد نقدشان کنیم»، نکتهای تعیینکننده را کاملاً نادیده میگیرد. ما با نهادهایی غیررسمی روبهرو هستیم که مخاطبان اصلیشان گروه بسیار آسیبپذیر کودکان زیر دوازده سال هستند. در هر کشور توسعه یافتهای در دنیا (دستکم تا آنجا که من میدانم) کار نهادی با این گروه سنی بدون نظارت و دریافت هیچ شکلی از مجوزهای حداقلی، شدنی نیست، حتی اگر سیستم آموزش دولتی آن کشور هم بسیار مورد نقد باشد. اتفاقاً باید نگران باشیم که هر که از راه رسیده، یک واحد آپارتمان اجاره کرده و پنج تا بچه را گرفته و به قول خودش «هوماسکول» کرده است؛ که البته استفاده از این لفظ هم کاملاً اشتباه است. نام دقیق و درستش «مدرسهی غیررسمی» است، نه چیزی بیشتر یا کمتر! نه «هوماسکول» و نه «آلترناتیو» و نه «نامدرسه» و چنین اسمهای زیبایی. این مراکز اتفاقاً رویای مدرسهشدن دارند، اصلاً برای همین دوست دارند جای مدارس فعلی را بگیرند. فقط میخواهند مدرسهای متفاوت با مدرسههای کنونی باشند، آن هم به زعم خودشان!
ادعاهای زیاد، پشتوانههای کم!
نکته نگرانکننده دیگر درباره این شکل از مدارس غیررسمی آن است که در اغلب موارد، گردانندگان آنها به دنبال نوآوریهای عجیبوغریب در روندهای آموزشی کودکان دبستانی هستند؛ نوآوریهایی که یا کلاً در هیچ جای دیگری از جهان مدرن دیده نمیشوند یا اینکه اگر هم هستند، بسیار محدود و بدون پشتوانههای پژوهشی هستند که اثربخشیشان را ثابت کند و اگر هم پشتوانه پژوهشی دارند، نسخه کجومعوج آنها متناسب با ترجیحات و علایق شخصی گردانندگان مدارس اجرا میشوند. جالب آنکه هریک از این گردانندگان هم خود را علامه دهر میدانند چون چندتا کتاب درباره آموزش خواندهاند و چندتا دوره شرکت کردهاند. در واقع، این گروه میخواهند به قیمت آزمون و خطا با زندگی دهها یا صدها کودک، تجربه کسب کنند و مسیرشان را بسازند و به همین دلیل هم باید بهطور جدی نقد شوند. خلاصه اینکه آموزش غیررسمی در ایران عرصهی فراخ ادعاهای شخصی و بیاساس دربارهی آموزش است.
یادم است چند سال پیش در نشستی در انجمن جامعهشناسی ایران دربارهی تخیل یک ساختار بدیل برای وزارت آموزشوپرورش ایران، یکی از شرکتکنندگان آخرش بلند شد و پس از معرفی کامل و بلندبالای خودش و ذکر اینکه صاحب کتاب تألیفی و نظریه در حوزه توسعهی فردی است، جملهاش رو اینطور ادامه داد که «امروز که دیگه توی هیچ کشوری در دنیا به درسهایی مثل ریاضی و علوم و زبانآموزی تأکید نمیشه…» که پریدم وسط حرفش و گفتم «بابا نزنید این حرفا رو! در تماااام کشورهای توسعهیافتهی دنیا همین امروز به سوادآموزی و ریاضی و علوم بیشتر از هر موضوع دیگهای (مخصوصاً در آموزش ابتدایی) اهمیت داده میشه و این بهخاطر این نیست که اونها عقبموندهان و ما فهمیدیم کار درست چیه! بهخاطر اینه که انبوهی از پژوهشها نشون دادن و میدن که این درسها برای کسب دستاوردهای واقعی در جامعه، کلیدیتر از هر چیز دیگهای هستن، حتی کلیدیتر از مهارتهای عاطفی و اجتماعی!
اما در مدارس غیررسمی ایرانی ما جریان بسیار قویای را میبینیم از اینکه ما به آموزشمحوری اعتقاد نداریم و مثلاً خلاقیتمحوریم یا ارتباطمحوریم یا طبیعتمحوریم و…! این چیزها را هیچ پژوهشگر شناختهشدهای در مطالعات آموزشی در دنیا گردن نمیگیرد و چون ما سنت مطالعات آموزشی در ایران نداریم، این حرفها میتواند راحت و بدون هزینه زده شود و گویندگان آن را کسی به چالش نمیکشد که منابع خود را معرفی کرده و از آن دفاع کنند.
البته که اگر هم به چالش کشیده شوند، به تجربهی شخصی و محدود خودشان بیشتر از پژوهشها اعتبار میدهند. شاید باورنکردنی باشد اما دیدهام که میگویم! مثلاً یکبار وسط یک دورهی آموزشی بودم که یکی از افراد شناخته شدهی این حوزه که چند دهه است در آموزش غیررسمی کار میکند، با اعتمادبهنفس گفت «تجربهی سالها کار با رویکرد انسانگرایی به ما فهمونده تنبیه و پیامد فقط دو اسم برای اشاره به یک چیز هستن و فرقی با هم ندارن، برای همین ما با جفتش مخالفیم!»
جا داشت بگویم «یا خدایگان روانشناسی انسانگرا» ولی به او گفتم «این چیزی که شما میگید رو هیچ روانشناس انسانگرایی گردن نمیگیره. انسانگرایی بر مفهوم مسئولیتپذیری استواره و یکی از مهمترین مفاهیم مرتبط با مسئولیتپذیری، همین پیامده.»
به همین دلیل است که همیشه به کسانی که بهتازگی وارد حوزه آموزش کودکان خردسال شدهاند، پیشنهاد میکنم در ابتدا سراغ خواندن کتابهایی مثل «سفری پرماجرا»، «تجربیات مدرسه سادبریولی»، «یادگیری آزاد» و امثال آن نروند. این کتابها میتوانند پایههای اندیشه یک آموزگار را مبتنی بر تجربیات محدود و مقیاسناپذیر شکل بدهند؛ تجربیاتی که نهایتاً در یک محیط آزمایشگاهی و کوچک اجراهای موفق داشتهاند و هرگز در مقیاس یک کشور یا برای میلیونها دانشآموز اجرا نشدهاند تا ببینیم چقدر میتوانند به آنچه ادعایش را میکنند، دست یابند.
علاوه بر این، به آنها پیشنهاد میکنم هرگز از صفت «انسانگرا» برای خودشان استفاده نکنند چون این مفهوم در اکوسیستم آموزش ایران تبدیل به یک کلیشهٔ زبانی شده است. یعنی چی؟ یعنی همزمان که میتواند همهچیز معنا بدهد، هیچچیز معنا نمیدهد! انبوهی از آدمها با باورها و تجربیات متناقض، خودشان را «انسانگرا» توصیف میکنند و چه پنهان که با این توصیف «پول» درمیآورند! و وقتی میپرسید در پیروی از چه متفکر یا سنتی، مروج انسانگرایی در آموزش هستند؟ با سکوت به شما خیره میشوند یا در بهترین حالت، چند جواب کلی میدهند: راجرز، یالوم، دیویی، فریره و… . در حالی که مشخص است هیچیک از اینها را نخواندهاند چون خیلی وقتها کاری که انجام میدهند، در تضاد آشکار با کلیدیترین آرای این متفکران است.
آیا همه بد هستند؟
پُر واضح است که در هر حوزه مورد انتقادی، از جمله مدارس غیررسمی، افرادی هم فعالند که کیفیت دانش و کارشان، فراتر از سطح میانگین و عمومی آن حوزه است و شاید بسیاری از نقدهایی که به میانگین آن حوزه وارد است، به آنها وارد نباشد.
بهگمانم در فضای آموزش غیررسمی ما هم چیزی حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد نهادها و آدمها (کاملاً تخمینی و شهودی) سرشان به تنشان میارزد و هم دانش خوبی دارند و هم تجربیات خوبی اندوختهاند. احتمالاً این گروه میتوانند کموبیش آوردههای خوبی برای بچهها داشته باشند. اما در مقابل این گروه اندک، انبوهی از آدمها و نهادهایی را در این حوزه داریم که بیاغراق باید آنها را خطرناک بدانیم. همانطور که انفجار ناگهانی انجیاوهای حوزه کودکان کار و خیابان در دو دهه گذشته هم خطرناک بود و با قرار دادن آسیبپذیرترین بخش از کودکان در معرض افرادی که نه آموزشهای تخصصی و کافی دیده بودند و نه مجوزها و نظارتهای اصولی برای فعالیت داشتند، انبوهی از فجایع و آسیبهای هولناک و تکاندهنده را رقم زدند که فقط بخش کوچکی از آنها را نزدیک به ده سال پیش در پروژهای پژوهشی به مدیریت صحرا اکرامی واکاوی کردیم و نتیجهاش در قالب کتاب «جامعه مدنی و کودکان آسیبدیده: مطالعه انتقادی سمنهای شهر تهران» منتشر شد.
آیا مدرسه رسمی و آموزش دولتی خوب است؟
حرفم این نیست که در مدارس رسمی یا سیستم دولتی خیلی به بچهها خوش میگذرد و هیچ آسیبی نمیبینند. حتماً که میبینند. چنانکه در مدارس غیررسمی و هوماسکول و خلاصه هر شکل دیگری از آموزش هم آسیب میبینند. به قول نیل پُستمن «آموزش اساساً امر ویرانگری برای انسان است» و به قول پیر بوردیو «هر شکلی از آموزش، شکلی از اعمالِ خشونتِ نمادین است». اینها ربطی به این ندارد که آموزش را دولت بدهد یا والدین یا در طبیعت و… ربطی به این ندارد که آموزش در محیطهای رسمی داده شود یا غیررسمی. اینها در ماهیت آموزش وجود دارد. اما چه چیزی سیستم رسمی و دولتی رو با وجود همه نقدهایی که به آن وارد است، کمخطرتر از سیستمهای غیررسمی میکند؟ داشتن یک برنامه درسی مشخص و مدون که ارتباط طولی در گذر سالهای تحصیلی دارند و بهواسطه حضور ایران در آزمونهای بینالمللی تیمز و پرلز، بخش مهمی از چارچوب کلی این برنامهدرسی کاملاً منطبق بر چارچوب برنامههای درسی معتبر دنیا نوشته شده است. مخصوصاً در ریاضی و علوم که انطباق بسیار بالایی بین برنامه درسی ایران و مثلاً آمریکا و دیگر کشورها وجود دارد. حالا در سوادآموزی جنبه ایدئولوژیکش بیشتر است اما بازهم همپوشانیاش کم نیست.
علاوه بر این، در محیطهای رسمی و دولتی ما با تنوعی از آدمها و فرهنگها روبهرو هستیم که نسبت به مدارس غیررسمی، خیلی بیشتر شبیه واقعیت جامعه است و به یک گروه فرهنگی و اقتصادی خاص با تعداد اندکی کودک محدود نیست. واقعیت این است که پژوهشهای جامعهشناختی نشان دادهاند ما به مدرسه نمیرویم که خلاقیتمان رشد کند، دانش عمیق یاد بگیریم و امثال آن. ما به این نهاد اجتماعی میرویم تا زیستن واقعی در جامعهای که واقعاً در آن به دنیا آمدهایم و قرار است در آن بزرگ شویم و زندگی کنیم و دستاورد داشته باشیم را یاد بگیریم و سیستم مدارس رسمی، خوب یا بد، با سختی یا آسانی، این مهارتها را تا حد زیادی به بچهها میدهند.
به قول امیل دورکیم، فراموش نکنیم مدرسههای قرون وسطی که در دورهٔ رنسانس مدام فحش میخوردند، برای قرنها انسانهای شایستهای را در علم، سیاست، فرهنگ، اقتصاد و… هم خلق کرده بودند.
مدرسه غیررسمی یا آموزش غیررسمی؟
این تفاوت مفهومی بسیار مهم است. هرچقدر که نمیشود و به گمان من، نباید از مدرسه غیررسمی دفاع کرد. میشود و باید از آموزش غیررسمی دفاع کرد. یعنی چی؟ یعنی آموزشهای غیررسمی نباید جایگزین مدرسه و آموزش رسمی شوند بلکه میتوانند نقش مکمل آن را ایفا کنند. اگر کودکی در کنار آموزشی که در مدارس رسمی دریافت میکند، بهعنوان فعالیت «فوقبرنامه» شکلهای مختلف و متفاوتی از آموزشهای غیررسمی (از آموزش در طبیعت گرفته تا آموزشهای متمرکز بر دیگر مهارتهای زندگی) را تجربه کند، حتماً که میتواند به رشد بیشتر مهارتهایش کمک کند.
زندهباد مدرسه!
۲۱ سالم بود که برای ایده پایاننامه ارشد رفتم پیش عباس کاظمی و گفتم ایدهام این است که چطور میتوانیم «شهر پداگوژیک» بسازیم و مدرسهها را تعطیل کنیم. یادم است که با حیرت سرش را بالا آورد و پرسید «میخوای مدرسهها رو تعطیل کنی؟» و من هم با اشتیاق فراوان، گفتم «بله!»
هیچوقت پاسخش از یادم نمیرود که با همان تعجب گفت «اگه مدرسهها رو تعطیل کنیم، آدما توی خیابون همو گاز میگیرن!» من هم که از واکنشاش تعجب کرده بودم و احساس میکردم او برخلاف آنچه تصور میکردم، رویکردی انتقادی ندارد، با ناراحتی و شکایت آن گفتوگو را متوقف کردم و از اتاقش بیرون آمدم.
فارغ از نقدهایی که به عباس کاظمی داشتم و دارم، در این ده سال، هر روزی که از آن گفتوگو گذشته (مخصوصاً با تجربه دوران کرونا و تعطیلی مدارس) بیشتر و بیشتر فهمیدم که چه جمله دقیق و مهمی را آن روز به من گفت؛ جملهای که آن موقع نفهمیدش و امروز بهخوبی میفهممش. اگر مدرسهها را تعطیل کنیم، مفهوم و واقعیت «جامعه» فرومیپاشد!
